تبليغاتX
کلاغستان

کلاغستان

و کلاغی که شب بود...

پاییز - پری زنگنه

پری زنگنه خواننده - موسیقیدان - هنرمند و گلساز متولد کرمانشاه و بزرگ شده و مقیم شهر کاشان است. او فارغ التحصیل اپرا از کانون موسیقی تهران است. ایشان در سال ۱۳۵۰ طی یک تصادف بینایی خود را از دست داد ولی از کار و تلاش دست نکشید و با پشتکار فراوان جایگاه بزرگی در میان هنرمندان ایرانی برای خود کسب کرد و این از همت والای اوست. ترانه زیر از اجراهای اوست:

نگو از گل
نگو از یخ
که در پاییزم
نگاهم کن
نگاهم کن
چه دردانگیزم
با من نه گل نه آواز نه آسمان نه پرواز
گل‌مرده‌ی آوار برگم
پاییزی‌ام هم‌فصل مرگم
اگر در شب
اگر در باد
اگر در اشک میرویم
کدامین باغ
کدامین گل
من از پاییز می‌گویم
اگر مهرم
اگر خورشید
اگر هم بغض باران
همه عشقم
همه بخشش
از اینجا تا بهاران
 
ترانه‌سرا: ایرج جنتی عطایی
آهنگساز: بابک بیات
تنظیم: مرتضی حنانه


این ترانه‌ی زیبا را بشنوید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 7:7  توسط علیرضا  | 

به مناسبت روز مادر

  

داستان واقعی از زندگی آقای حمید سیّاح کارمند بندر شرفخانه سال ۱۳۳۰

 شاعر: علی اصغر شاه زیدی که شنونده این داستان بوده و آنرا به نظم درآورده است.

 شب مادر

پسری داشت مادر پیری

پیر افتاده و زمین گیری

پیشه اش کارمندی دولت

کارمندی همیشه در زحمت

مسکن این دو یک اتاق نمین

یکی از مردم اجاره نشین

روزی آمد پسر به چهره شاد

مژده از کار خود به مادر داد

که حقوقم اضافه شد مادر

می گزینیم مسکنی بهتر

پرسه ها زد، دوندگی ها کرد

تا دو درگاه اتاق پیدا کرد

جای مادر اتاق زیرین داد

جای خود را فراز آن بنهاد

چند شب چون گذشت با این حال

گفت مادر زروی رنج و ملال

پسرم نازنین دلبندم

نورچشمم، یگانه فرزندم

خوابگاهت چرا جدا کردی

جای خود را چرا سوا کردی

دوست دارم نفیر خواب تو را

خواب سنگینی شباب تو را

گفت فرزند، مادر رنجور

باشد از رحم و از مروت دور

که تو از پا فتاده ناراحت

همه شب بیست پله با زحمت

سوی بالا شوی به خاطر من

دیگر این حرفهای تلخ مزن

چون پسر گفته های او نشنفت

کرد مادر سکوت و هیچ نگفت

از قضا شب پسر زخواب پرید

مادر خویش را به بالین دید

گفت این نیز بلکه رؤیایی است

نیمه شب کار من تماشایی است

گویی آن صحنه نیستش باور

گفت: دیوانه ای مگر مادر

تو که رنجور و ناتوان بودی

پله ها را چگونه پیمودی

گفت مادر بخواب آسوده

همه شب کار من همین بوده

که برایم کنار بستر تو

کشم آرام دست بر سر تو

بوسم آهسته موی و رویت را

صاف تر افکنم پتویت را

مهر مادر حدیث دیرین است

راستی این حدیث شیرین است

www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 12:24  توسط علیرضا  | 

u0rw2kuimh2nvozlfwxl.jpg

بدون شرح!

+ نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1390ساعت 8:50  توسط علیرضا  | 

اولین روز دبستان

روز اول که به مدرسه می رفتم دقیقا" سال ۱۳۵۷ بود و ما هر روز باید سرودهای انقلابی می خواندیم: مثل: وحدت - من مرد جنگم و ...

همه به صف پشت سر جلویی - از جلو نظام - خبر دار- شعار و ...

یادش به خیر

***

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد، ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ­ها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشق­ها را خط بزن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 9:24  توسط علیرضا  | 

دل شب پیشه

چه دل تنهایی!

که در این تنهایی

غصه هایش همه رنگی و سیاه

و دلش باغچه ای از گل یاس

وای که این دل شب پیشه من

همه اش شب نبود

بس که بویید گل یاس تو را

چون سپیده شد و رفت

رفت و با یار نشست

صبح شد و بار نشست.

-خودم-

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 18:1  توسط علیرضا  | 

jshhg1brcg5zn49aiku.jpg

اگر مي‌خواهي شادباشي، شـاد بـاش! چگونه خود را تغيير دهيم؟!

آنچه كه در زندگي براي ما رخ مي‌دهد آنقدرها تعيين كننده شادي ما نيست، بلكه بيشتر نوع واكنش ما نسبت به آن رخدادهاست كه نقش تعيين كننده دارد.

در كتاب "راز شاد زيستن" آمده است: «گاه شاد بودن مي‌تواند كاري بس دشوار باشد. لازمه شاد زيستن، جستجوي زيبايي‌ها و خوبي‌هاست. يكي زيبايي منظره را مي‌بيند، ‌ديگري كثيفي پنجره را.»

علت ‌غمگيني انسان آن است كه زندگي بدانگونه‌اي كه او مي‌خواسته، نيست. زندگي با آرمان‌هاي او جور در نمي‌آيد و در نتيجه او را غمگين و افسرده مي‌سازد.

ما مي‌گوييم: «من وقتي خوشحال خواهم بود كه...» اما زندگي هم شادي و نشاط دارد هم محروميت و عجز، زندگي گاهي تصاحب هدف است و گاهي دور ماندن از آن. بنابراين تا وقتي كه بگوييم «من خوشحال خواهم بود كه...» فقط خود را فريب داده‌ايم.

قطعه زير را يك پيرمرد هشتاد و پنج ساله در آستانه مرگ نوشته است:

  «اگر مي‌توانستم يك بار ديگر زندگي كنم آنوقت بيشتر سفر مي‌كردم. قله‌هاي بيشتري را فتح مي‌كردم، رودخانه‌هاي بيشتري را شنا مي‌كردم، به نقاط تازه‌تر مي‌رفتم و بستني‌هاي بيشتر مي‌خوردم. با مشكلات حقيقي رو در رو مي‌شدم و مشكلات خيالي را كنار مي‌گذاشتم. مي‌دانيد، من از آن آدم‌هايي بودم كه لحظه به لحظه عمرم را محتاط و عاقلانه و سالم زيستم. اگر دوباره به دنيا مي‌آمدم تمام لحظات زندگي‌ام را از آن خود مي‌كردم.

من از آن آدم‌هايي بوده‌ام كه هميشه با دماسنج و كيسه آب جوش و باراني و چتر سفر كرده‌ام. اگر دوباره به‌دنيا مي‌آمدم، سبك‌تر سفر مي‌كردم. اگر زندگي از نو تكرار مي‌شد در سپيده‌دم صبح‌هاي بهاري با پاي برهنه به پياده روي مي‌رفتم. طلوع خورشيد را بيشتر تماشا مي‌كردم و اوقات بيشتري را با بچه‌ها مي‌گذراندم فقط اگر زندگي تكرار مي‌شد. اما مي‌دانم كه نمي‌شود.»

آيا اين پيام يك هشدار زيبا نيست؟ ما بايد از زمان محدودي كه در اختيارمان قرار گرفته است حداكثر استفاده را ببريم. پيرمرد به‌خوبي فهميده بود كه براي شادتر بودن و براي بهره‌برداري بيشتر از زندگي نبايد دنيا را تغيير دهد، بلكه بايد خودش تغيير كند.

دنيا بي‌عيب و نقص نيست. به ميزان ناخشنودي ما در واقع فاصله ميان واقعيت و آرمان است، فاصله ميان واقعيت كنوني هرچيز با آنچه كه بايد باشد. اگر ما توقع كمال نداشته باشيم شادي آسانتر به‌دست مي‌آيد. روزي «ايندين گورو» به يكي از شاگردانش كه از جستجوي خرسندي مايوس شده بود گفت: «من راز شاد زيستن را به تو مي‌گويم. اگر مي‌خواهي شادباشي، شاد باش».

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 10:6  توسط علیرضا  |