آتش کاروان!
"علی تجویدی " می گوید : من و بیژن ترقی ،شاعر با احساس و توانا ،به اتفاق خانواده به خارج از تهران رفته بودیم، در اطراف ورامین ،در دشتی وسیع برای درست کردن غذا آتشی به پاساختیم.غذا پختیم و پس از ساعتی توقف خواستیم حرکت کنیم و برویم ،دیدیم آتش هنوز گرم است و اثرش باقی مانده . من و بیژن ناخودآگاه چند لحظه ای به آتش خیره شدیم . گویی هر دو تحت تاثیر این صحنه قرار گرفته بودیم . من گفتم : بیژن ما داریم می رویم ولی آتشی که درست کردیم از ما به جا مانده و بیژن ترقی بلافاصله گفت : آتشی ز کاروان جدا مانده ، این نشان ز کاروان به جا مانده . و همانجا هردویمان تحت تاثیر احساسی مشترک به زمزمه پرداختیم . بیژن ،شعری را که در حال تولد بود زمزمه می کرد و من با آهنگی که در درونم شور و هیجانی به وجود آورده بود گرم شده بودم .بیژن وقتی از زبان آتش گفت : من هم ای یاران تنها ماندم آتشی بودم بر جا ماندم، در این وقت تقریبا" هر دوی ما دانستیم که ترانه و آهنگ جدیدی دارد ساخته می شود و ساخته شد ... از رادیو پخش شد و به میان مردم رفت .
روزی که "داریوش رفیعی " مرحوم شد ما به تشییع جنازه رفتیم . در ظهیرالدوله حدود ۳۰۰/۴۰۰ نفری جمع شده بودند . وقتی کار تدفین تمام شد و می خواستیم برگردیم ،یک دفعه مرحوم " حسین تهرانی " که خیلی متاثر شده بود دو تا سنگ به دستش گرفت و با صدای بلند ترجیع بند این ترانه را در میان جمعیت خواند :
من هم ای یاران تنها ماندم ، آتشی بودم بر جا ماندم ، با این گرمی جان ، در ره مانده حیران ، این غم خود به کجا ببرم. و جمعیت هم با او هم آوا شدند و خواندند . حالت عجیبی پیش آمده بود و همه می گریستند .( نقل از کتاب زمزمه های پایدار ، فروغ بهمن پور )
آتشي ز کاروان جدا مانده ~ اين نشان ز کاروان بجا مانده
يک جهان شراره، تنها ~ مانده در ميان صحرا
به درد خود سوزد ~ به سوز خود سازد
سوزد از جفاي دوران ~ فتنه و بلاي توفان
فناي او خواهد ~ به سوي او تازد
من هم اي ياران تنها ماندم ~ آتشي بودم بر جا ماندم
با اين گرمي جان ~ در ره مانده تنها
اين غم خود به کجا ببرم
با اين جان لرزان ~ با اين پاي لغزان
ره به کجا ببرم
مي سوزم گرچه با بي پروايي ~ مي لرزم بر خود از اين تنهايي
من هم اي ياران تنها ماندم ~ آتشي بودم بر جا ماندم
آتشين خو هستي سوزم ~ شعله جاني بزم افروزم
بي پناهي محفل آرا ~ بزم افروزي تيره روزم
آ آ آ ....
من هم اي ياران تنها ماندم ~ آتشي بودم بر جا ماندم
نوشته شده توسط فروغی در شنبه 9 دی1385 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت
|
در همه عالم کسي به ياد ندارد |
|
حسن گلنراقی را شاید همه که نه ولی اغلب می شناسند.
کسانی که به نوعی با ترانه های انقلابی و مبارزین راه آزادی میهن
آشنایی دارند او را خوب می شناسند.
مرحوم گلنراقی خواننده نبود ولی به درخواست دوستان
یک ترانه اجرا کرد و آن هم به تاریخ ترانه سرایی پیوست.
ترانه "مرا ببوس" که در نوع خود از شاهکارهاست
همیشه زمزمه کنان خود را به نسلها شناسانده است.
سال 1332 که ضربۀ کودتاي 28 مرداد، به نهضت ملي
و اميد ملتي براي رهايي پايان داد، و در آن روزهاي سياه شکست
که در ميدانهاي اعدام، مرگ قهرمانانه را به سينۀ
مردمدوستي و شجاعت سپر ميکردند،
نسلي با ترانۀ «مرا ببوس» که در همان روزها پخش
شد گريست و خواند که:
«در ميان توفان، همپيمان با قايقرانها ـ
گذشته از جان بايد بگذشت از توفانها».
در زیر متن این ترانه را با هم زمزمه می کنیم:
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار ترا خدانگهدار که میروم بسوی سرنوشت بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوی سرنوشت در میان توفان هم پیمان با قایقرانها گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها به نیمه شبها دارم با یارم پیمانها که برفروزم آتشها در کوهستانها آه شب سیه سفر کنم ز تیره راه گذر کنم نگه کن ای گل من سرشک غم به دامن برای من میفکن مرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار ترا خدانگهدار که میروم بسوی سرنوشت بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوی سرنوشت دختر زیبا امشب بر تو مهمانم درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من دختر زیبا از برق نگاه تو اشک بی گناه تو روشن سازد یک امشب من مرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار ترا خدانگهدار که میروم بسوی سرنوشت بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوی سرنوشت |
نوشته شده توسط فروغی در یکشنبه 12 آذر1385 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت
درد و رنج تازيانه چند روزي بيش نيست
راز دار خلق اگر باشي، هميشه زندهاي

« ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار. . . »
"وارتان" سخن نگفت.
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت. . .
« ـ "وارتان"! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!»
"وارتان" سخن نگفت.
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .
"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .
"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!» و
رفت. . .
«وارتان سالاخانيان». آزاده مردي ارمنيالاصل که در باورمنديش به عدالت اجتماعي و عشقي که به مردم داشت، شکنندهترين شکنجهها را تاب آورد و نشکست.
«احمد شاملو» در پانويس شعر بالا که به نام «مرگ نازلي» در مجموعه شعر «هواي تازه» و به ياد «وارتان» سروده و به چاپ رسيده، دربارۀ او که در تاريخ مبارزات سياسي ايران «اسطوره ي مقاومت» لقب گرفت، نوشته است:
«وارتان سالاخانيان پس از کودتاي 28 مرداد سال 32 گرفتار شد. همراه مبارز ديگري ـ «کوچک شوشتري» ـ زير شکنجۀ ددمنشانهئي به قتل رسيد و به سبب آن که بازجويان جاي سالمي در بدن آنها باقي نگذاشته بودند براي ايزگم کردن، جنازۀ هر دو را به رودخانۀ جاجرود افکندند.
«وارتان» يک بار شکنجهئي جهنمي را تحمل کرد و به چند سال زندان محکوم شد. منتها بار ديگر يکي از افراد حزب توده در پروندۀ خود او را شريک جرم خود قلمداد کرد و دوباره براي بازجوئي از زندان قصر احضارش کردند. من او را بيش از بازجوئي دوم در زندان موقت ديدم که در صورتش داغهاي شيار وار پوست کنده شده به وضوح نمايان بود.
در شکنجههاي مجدد بود که «وارتان» در پاسخ سؤالهاي بازجو لجوجانه لب از لب باز نکرد و حتي زير شکنجههائي چون کشيدن ناخن انگشتها و ساعات متمادي تحمل دستبد قپاني و شکستن استخوانهاي دست و پاي خويش حتي نالهئي هم نکرد. . .»
روحش شاد باد
با اندکی تلخیص گرفته شده از: پرند
نوشته شده توسط فروغی در پنجشنبه 6 مهر1385 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
برف
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشستهاي بر بام.
پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد! ــ
همه آلودهگيست اين ايام.
راه ِ شوميست ميزند مطرب
تلخواريست ميچکد در جام
اشکواريست ميکُشد لبخند
ننگواريست ميتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش ِ همرنگ ميزند رسام.
مرغ ِ شادي به دامگاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي ِ دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!
تشنه آنجا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب ميکند پيغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفتهايم از کام...
خامسوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف ِ تازه، سلام!
احمد شاملو
نوشته شده توسط فروغی در سه شنبه 14 شهریور1385 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت
نفس آدمها
سر به سر افسرده است
روزگاري است در اين گوشهي پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
سهراب سپهري، 1330- كتاب مرگ رنگ

سهراب و بهمن محصص ۱۳۴۷

سهراب و پسر عمویش تیمور۱۳۲۳
نوشته شده توسط فروغی در دوشنبه 2 مرداد1385 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
برای شنیدن آهنگ روی لینک زیر کلیک کنید
شعر از مرحوم رهي معيري با صداي زنده ياد جواد بديع زاده
شد خزان گلشن آشنايي
باز هم آتش به جان زد جدايي
عمر من اي گل. طي شد بهر تو
وز تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداري با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر ووفايي
نوگل گلشن جورو جفايي
از دل سنگت...آه
دلم از غم خونين است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن مي پرستم
تا هستم
تو و مست ازمي به چمن
چون گل خندان از مستي بر گريه من
با دگران در گلشن نوشي مي
من ز فراقت ناله كنم تا كي؟
تو و اين چون ناله كشيدن ها
من و گل چون جامه دريدنها
ز رقيبان خواري ديدنها
دلم از غم خون كردي
جه بگويم چون كردي
دردم افزون كردي
برو اي از مهر و وفا عاري
برو اي عاري ز وفاداري
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
دريغ و درد از عمرم
كه در وفايت شد طي
ستم به ياران تا چند
جفا به عاشق تا كي؟
نمي كني اي گل يكدم يادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم كردي
با غم و حسرت يارم كردي
مهر تو دارم باز
بكن اي گل با من
هرچه تواني ناز
كز عشقت ميسوزم باز
نوشته شده توسط فروغی در یکشنبه 4 تیر1385 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط فروغی در چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت
آموخته ام که: چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.
آموخته ام که: كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .
آموخته ام که: زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت ، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام که: كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .
آموخته ام که: ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
آموخته ام که: دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.
آموخته ام که: كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .
آموخته ام که: كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم .
آموخته ام که: كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .
آموخته ايم که: كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند./ف
نوشته شده توسط فروغی در پنجشنبه 25 خرداد1385 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
قطعه ای با نام ای یوسف خوشنام ما با صدای بانو پریسا تقدیم حضور سبزتان می کنم.
نام اثر : اي يوسف خوشنام ما
آهنگ : رضا شفيعيان
آهنگ در مايه : بيات ترک
خواننده : پريسا
شعر : مولوي
***********
نوازندگان:
سنتور : رضا شفيعيان
کمانچه : داوود گنجه اي
کمانچه : محمد مقدسي
ني : محمد موسوي
سه تار : جلال ذوالفنون
تار : عطا الله جنگوک
ضرب : مرتضي اعيان
<><><><><><><><><><>
اي يوسف خوشنام ما ~ خوش مي روي بر بام ما
اي در شکسته جام ما ~ اي بر ديريده دام ما
اي نور ما اي سور ما ~ اي دولت منصور ما
جوشي بنه در شور ما ~ تا مي شود انگور ما
اي دلبر و مقصود ما ~ اي قبله و معبود ما
آتش زدي در عود ما ~ نظّاره کن در دود ما
در گل بمانده پاي دل ~ جان مي دهم چه جاي دل
وز اتش سوداي دل ~ اي واي دل، اي واي دل
زندگی نامه بانو پریسا
در 25 اسفند 1328 در شهسوار متولد شدم. صداى خوش از طرف پدر و پدربزرگ به من و خواهرها و برادرانم به ارث رسيده است. بزرگترين مشوق و حامى من در خانواده پدرم بود و در دوران تحصيل هر وقت برنامهاى بود كه از من مىخواستند شركت كنم، او نه تنها مخالفت نمىكرد، بلكه بسيار هم تشويق ميكرد. با حمايت و تشويقهاى او بود كه من در مسابقات هنرى مدارس شركت ميكردم.
آخرين بارى كه در رشته آواز رتبه اول را در بين تمام دانشآموزان سراسر كشور كسب كردم، با استادم مرحوم محمود كريمى كه از اعضاى هيئت داوران بودند آشنا شدم. استاد كريمى مرا بسيار تشويق كردند و پيشنهاد كردند كه براى آموزش موسيقى ايرانى (دستگاهها و رديف موسيقى سنتى) شاگرد ايشان شوم. لذا تحصيل موسيقى سنتى ايران را به طور جدى و مستمر در خدمت آن استاد بزرگوار آغاز كردم. هنوز دو سالى از آموزش من نگذشته بود، كه ايشان براى آغاز كار حرفهاى، مرا به وزارت فرهنگ و هنر وقت معرفى كردند. ولى كار آموزش من زير نظر مستقيم ايشان و تا سالها پس از آغاز كار حرفهاى ادامه داشت. 
همكارى من با وزارت فرهنگ و هنر مدت پنج سال ادامه داشت، كه در اين مدت برنامههايى در تلويزيون اجرا كردم و كنسرتهايى در تهران و بعضى شهرستانها و نيز همراه با گروههاى مختلفي كه در آن وزارتخانه فعال بودند، كنسرتهايى در خارج از كشور براى معرفى موسيقى سنتى ايران اجرا كردم. تصور ميكنم اين كنسرتها بين سالهاى 1347 تا 1352 بوده است.
در سال 1352 ازدواج كردم و درست دو ماه بعد از آن از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى سنتى ايران (وابسته به سازمان راديو تلويزيون) كه به ابتكار و مديريت استاد دكتر داريوش صفوت پايهگذارى شده بود، به همكارى دعوت شدم و همراه با گروهى از موسيقيدانان مركز، عازم سفرى به بلژيك و فرانسه براى اجراى كنسرت شديم.
به اين ترتيب همكارى من با مركز حفظ و اشاعه موسيقى آغاز شد و از سال 1352 تا 1357 كه آخرين سال فعاليت حرفهاى من بود، به مدت پنچ سال ادامه داشت. در اين دوران در محضر استاد دوامى نيز با سبك اجراى تصنيفهاى قديمى و آواز سنتى آشنايى پيدا كردم.
مجموعه فعاليتهايى كه در اين دوران انجام شد عبارتند از شركت در سه جشن هنر شيراز، اجراى چند برنامه در تلويزيون، دانشگاه تهران، باغ فردوس، تئاتر شهر و اجراى كنسرتهاى متعدد در خارج از كشور.
در اواسط سال 1357 جهت شركت در «فستيوال موسيقى آسيا»1 به دعوت «بنياد ژاپن»2 به كشور ژاپن سفر كردم كه شرح مفصل آن در «آواهاى موسيقيايى آسيايى»3 منتشر شده است.
در سال 52 ازدواج كردم و فرزندانم سارا، ليلا و دارا به ترتيب در سالهاى 53، 58 و 63 متولد شدند. اكنون دختر بزرگم ازدواج كرده و صاحب دو دختر است.
بعد از انقلاب، در سالهاى 57 و 58 و به هم ريختن وضعيت موسيقى ايران فعاليت موسيقى من به ناچار متوقف شد و با به دنيا آمدن فرزند دوم و سومم تمام توجه و وقت من صرف خانوادهام گرديد. در سال 70 مركز حفظ و اشاعه موسيقى سنتى مجددا از من دعوت كرد كه در آن مركز به خانمها آواز ايرانى تعليم بدهم. با توجه به اين كه خانمها در هيچ كجا اجازه ابراز وجود در زمينه موسيقى و بخصوص در رشته آواز نداشتند، به نظر ميرسيد قدم مثبتى برداشته شده است. بنابراين، همكارى با آن مركز را بيفايده ندانستم و دعوت را پذيرفتم.
فكر مىكنم سه يا چهار سال با آن مركز، كه فضايش با فضاى قبلى بسيار متفاوت بود همكارى كردم و شاگردان زيادى در اين مدت با موسيقى دستگاهى ايران آشنا شدند. به هر حال همكارى من با مركز ادامه داشت، تا زمانى كه براى اولين بار در سال 1995 ميلادى با گروهى عازم سفر خارج از كشور شديم و كنسرتهايى در اكثر كشورهاى اروپايى اجرا كرديم، كه بسيار مورد استقبال هموطنان عزيز مقيم خارج از كشور قرار گرفت.
همكارى من با مركز، پس از بازگشتم به ايران قطع شد و از آن پس به تعليم خصوصى بانوان در منزل خودم ادامه دادم. از آن تاريخ (1995) تاكنون، سفرهاى خارج از كشور من براى شركت در فستيوالهاى مختلف بينالمللى و اجراى موسيقى سنتى ايرانى براى علاقهمندان خارج از كشور آغاز شد و ادامه يافت.
گرفته شده از سایت گلهای رنگارنگ
نوشته شده توسط فروغی در شنبه 20 خرداد1385 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت
از آتش عشق هر که افروخته نیست
با او سر سوزنی دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نه ای زما دور که ما
آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست
این دو بیت را از وبلاگ آونگ خاطره های ما در اینجا آوردم و حیفم اومد که یک پست را به این وبلاگ اختصاص ندهم.
واقعا وقتی که این وبلاگ را مرور میکنم خستگی از تنم بیرون می ره و با خودم می گم که این وبلاگ نویس عاشق چه پشتکار و اراده ای داره و چه زحمتی می کشه و چه اطلاع رسانی ای می کنه. از دور یعنی ندیده و نشناخته پیش خودم انسانی فرهنگ دوست و فروتن را فرض می کنم که عاشقه! عاشق فرهنگ و مردم ایران و تلاشش مرا به یاد انسان های وارسته ای می اندازه که اراده ای آهنین داشتند و با هدف خود چراغ آینده ما رو روشن کردند. شما هم اگه به این وبلاگ سر زده و مطالبشو بخونید قطعا" لذت خواهید برد.

در سایت در سایه روشن کلام ناگفتههایی از زندگی «پروین اعتصامی» و نامههای او را مشاهده کنید. پروین روح زمان در کالبد کلام بود که زود خاموش شد. روحش شاد.
در پایان نیز شعر از شفیعی کدکنی که خیلی دوستش دارم می نویسم تا ... :

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی,
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را.
نوشته شده توسط فروغی در چهارشنبه 17 خرداد1385 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

گر باده خوری تو با خردمندان خور
یا با صنمی، لاله رخی خندان خور
بسیار مخور ورد مکن فاش مساز
اندک خور و گهگاه خور و پنهان خور
-------------
قم در مركز ایران بين طولهاي جغرافيايي 06 °50 تا 58 °51 شرقي و عرضهاي 09 °34 تا 11 °35 شمالي قرار دارد. مساحت اين استان 11237 كيلومتر مربع بوده و مركز آن شهر قم با ارتفاع 877 متر از سطح دريا ميباشد.
قم در زبان تازی به معناى محل جمعشدن آب مىباشد. و به دليل آنكه آب رودخانههاى تيمره، و اناررود در آن جمع مىشد و توليد گياه سبز مىنمود، محل كوچ عشاير محسوب مىگرديد و چوپانها برگرد آن رودخانهها خيمههايى از چوب و گياه درست مىكردند كه در فارسى به آنها «كومه» گفته مىشد، اين كومهها كمكم زياد شده و به صورت ده كوچكى درآمد و به تدريج در اثر مرور زمان و ازدياد سكنه تبديل به شهر گشت و كومه را «كُم» گفتند و عربها كاف را به قاف تبديل كردند و قم گفتند.
آثار و بناهاى تاريخى
شهر قم گنجينه ای از آثار تاريخى و ميراث فرهنگى ایرانی است كه پيشينه برخى از آنها به دوران پيش از اسلام مىرسد. مهمترين این آثار و بناهاى تاريخى عبارتند از:
1- قلعه دختر (قلعه كبرى) كه در بيرون از شهر در ضلع غربى واقع شده است. 2 - حرم حضرت معصومه(س) - گنجينهاى نفيس از آثار هنرى و معمارى است. 3 - گورستان شيخان(مقبره میرزای قمی) 4 - چهلاختران 5 - بقعه امامزاده زيد 6 - امامزاده احمد (خاكفرج) 7 - گنبد امامزاده ابراهيم 8 - مزارعلى بن جعفر 9 - امامزاده احمدبن قاسم 10 - تيمچه بزرگ قم 11 - مسجد امام حسن عسكرى(ع) 12 - مسجد جامع عتيق 13 - مسجد جمكران 14 - قلعه حاجى آباد 15- كاروانسراى قلعه صدرى 16 - كاروانسراى پاسنگان.
بر اساس آخرین سرشمارى 1375، از 853044نفر جمعيت استان قم، 851024نفر مسلمان، 233نفر زرتشتى، 11نفر مسيحى و 1776نفر اظهار نشده بودهاند.
فهرست اصلی
دوستان
فرهنگ سرا (تاریخ ایران)
فروغ فرخزاد
سایت خبری انتخاب
مشاهیر بزرگ
کانال ماهواره ای شیعه
تاریخ معاصر ایران
آوای آزاد
کلاغ (ادبی - فلسفی)
زن
انجمن ریاضی ایران
لبخند ریاضی (ریاضی و کاربرد آن)
سرعت سنج خط اینترنت شما
سایتها و وبلاگهای ریاضی
بینهایت (ریاضیات)
سینوس 90
ریاضی و اجتماع
جهان ریاضی
مركز انجمن هاي تخصصي
راوی حکایت باقی
ترانه های بیدار (مانی)
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
طراح قالب
POWERED BY