دوست داشتن را از کودکان بیاموزیم

بابا سلام. با هم حرف بزنیم؟

افکار انسان در دوره های مختلف رشد، تفاوت های شگرفی دارد. هنگامی که از نوزادی به کودکی می رسد و والدین خود را تا حدودی می شناسد، نگرشی متفاوت با آنچه که آنان هستند، درباره آنان دارد.
همگامی هم که از کودکی به نوجوانی می رسد همین طور؛ در این دوره است که توقعات آنان از والدین چندین برابر می شود. در سن جوانی که در ادامه نوجوانی است هم تعارضاتی بروز می دهد که نگرش آنان به والدین با آنچه که تاکنون بوده بسیار متفاوت است. در انتهای سن جوانی، افکار آنان دیگر آن افکار و نگرش های کودک یا نوجوانی شان نیست بلکه والدین را بیشتر درک کرده و توقعات خودشان را از والدین (به خصوص پدر) تا حدودی پایین می آورند.
در ادامه، متنی را که در سایت یکی از دوستان مشاهده کردم، با اجازه از ایشان جهت مطالعه دوستان با کمی ویرایش، اضافه می کنم.
4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری می تونه انجام بده. (کودکی)
5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه. (کودکی)
6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. (کودکی)
8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. (کودکی)
10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت. (کودکی)
12ساله که شدم گفتم! خب طبیعیه، پدر هیچی در این مورد نمی دونه.... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد. (نوجوانی)
14 ساله که بودم گفتم: زیاد حرف های پدرم را جدی نگیرم، اون خیلی اُمله!!! (نوجوانی)
16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه، گفتم باز او یک گوش مفتی گیر آورده برای گوش کردن!!! (نوجوانی)
18 ساله که شدم. «وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه! (نوجوانی)
21 ساله که بودم، پناه بر خدا! «بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه»! (جوانی)
25 ساله که شدم، دیدم که باید ازش بپرسم؛ زیرا؛ شاید! پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه و زیاد با این قضیه سروکار داشته. (جوانی)
30 ساله بودم، به خودم گفتم: بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه؟ هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره. (جوانی)
40 ساله که شدم، مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره. (میانسالی – جوانی دوم!)
45 ساله که شدم، ... حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم! اما افسوس که قدر او را ندانستم. خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت، کوتاهی کردم!!! (میانسالی!)
حالا اگه او هست و تو هم 40 سالته قدرش را بدان که گوهری است لایق و بدون توقع.
خدایا! پدرم را بیامرز. آمین.


صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان، ما از درون زنگ زدیم!
مرحوم حسین پناهی
حتی اگر در بیابان باشی،
کسی را خواهی یافت که به آوازت گوش فرا دهد.
